تا اطلاع ثانوی تعطیل است .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:0  توسط اوشا
|
بعدش تو امروز بروی به هوای اینکه اولین در خانه هنرمندان در جلسه داستان نویسی شرکت کنی اما با کسی هم صحبت شوی و اینقدر لذت ببری از با او بودن که که الان که حرفش را میزنی دلت غنج بزند .
نمیدانم غنج را درست نوشتم یا نه؟! ببخشید هنوز گیج حرفهایم با ش .ج هستم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 0:42  توسط اوشا
|
فیلم 1408 را دیدم . سرگرم کننده بود اما یک چیزی کم داشت . تازه همان اول فیلم می فهمی جمع ارقام 1408 می شود 13 و به خودت بابت فهمیدن این مساله آفرین و دست مریزاد می گویی . شاید بهتر است یکبار دیگر فیلم را ببینی تا مدام این سوال را از خودت نپرسی که چرا آنطور که باید از دیدن این فیلم وحشت نکردی !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 2:1  توسط اوشا
|
امروز روز وصال من بود . وصال من ولب تاپم بعد از چند روز جدایی طاقت فرسا !
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 23:57  توسط اوشا
|
صحبت رو با جام جهانی شروع کرد دید جواب سربالا میدم خواست مثلا سنگ روی یخم کنه جواب دندون شکن گرفت . دندونش شکست و از درد خواست مثلا دل منو به درد بیاره گفت خودتو قاطی آدما نکن . گفتم آدما همچین آش دهن سوزی نیستن که بخوام قاطیشون بشم . کمی فکر کرد و گفت : اوه تو فرشته ای اونم از نوع عزرائیلش . گفتم : خیلی منو دست بالا نگیر . عزرائیلم که بد نیست . فکرشو بکن اگر عزرائیل نبود دنیا مجبور بود تا ابدالدهر تحملت کنه .
ازین قسمت به بعد گفتگو زیاد جذاب نبود.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:18  توسط اوشا
|
یک وقتهایی دلت میخ واهد خودت را اینقدر خسته کنی که نه تنها فکرت بلکه همه جایت تعطیل شود !
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 1:11  توسط اوشا
|
یعنی گاهی دلت میگیرد از دست مردم و میخ واهی سر به بیابان بگذاری از دستشان و تنها باشی ...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 3:55  توسط اوشا
|
شغل من : درک کردن دیگران و درک نشدن از جانب همان دیگران !
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 3:32  توسط اوشا
|
یادداشتهای زیرزمینی رو دیشب تموم کردم . هرچه خواستم چنتا تکه اش رو انتخاب کنم و بذارم تو اون یکی وبلاگ دیدم نمیشه . باید کل کتاب رو بنویسم بس که محشر بود این اثر داستایوسکی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 2:16  توسط اوشا
|
صبحانه می خورم زل زدم به چهره دکتر هلاکویی از صفحه تلویزیون . 90% اونایی که بهش زنگ میزنن مشکلشون برمیگرده به والدینشون . واقعا ما میفهمیم با بچه هامون چه کار می کنیم ؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 11:50  توسط اوشا
|